که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی که به کوی می فروشان دو هزار جم به جامی
شده ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم که به همت عزیزان برسم به نیک نامی تو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کن که بضاعتی نداریم و فکنده ایم دامی عجب از وفای جانان که عنایتی نفرمود نه به نامه پیامی نه به خامه سلامی اگر این شراب خام است اگر آن حریف پخته به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی ز رهم میفکن ای شیخ به دانه های تسبیح که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی به کجا برم شکایت به که گویم این حکایت که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی بگشای تیر مژگان و بریز خون حافظ که چنان کشنده ای را نکند کس انتقامی
تفسیر باهم از فالت:
یه دلِ خیلی خسته و بدنامی، ولی هنوزم امید تو چشات برق میزنه؛ داستان این غزل اینه: هرچی شده، تو آخرش با کمک یکیدو آدم درستحسابی، از این فاز میای بیرون و آبروداری میکنی، پس نه عشقت تموم شده، نه بختت سوخته 😉 فقط حواست باشه گول ظاهر و نصیحتِ الکی رو نخوری، دلت خودش راهو بلده ❤️🍷✨