فال یلدایی

خواجه شمس‌الدین محمد حافظ
هم‌اکنون در شیراز
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
ره روی باید جهان سوزی نه خامی بی غمی
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

تفسیر باهم از فالت:

وای وای، چه فاز دل‌تنگی سنگینیه این غزلت، ولی تهش یه حرف خفن داره: اگه قراره عشق واقعی باشه، آسایشِ الکی و بی‌دردسر توش نیست، باید مردِ میدون باشی و خودتو از نو بسازی. یعنی الان هرچی سختی می‌کشی، داری لِوِل عوض می‌کنی؛ نترس، این گریه‌هات فردای خیلی خفنی رو قِلق‌گیری می‌کنه برات 😉🔥💧