فال یلدایی

خواجه شمس‌الدین محمد حافظ
هم‌اکنون در شیراز
بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست
هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم
دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست
می رفت خیال تو ز چشم من و می گفت
هیهات از این گوشه که معمور نماندست
وصل تو اجل را ز سرم دور همی داشت
از دولت هجر تو کنون دور نماندست
نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید
دور از رخت این خسته رنجور نماندست
صبر است مرا چاره هجران تو لیکن
چون صبر توان کرد که مقدور نماندست
در هجر تو گر چشم مرا آب روان است
گو خون جگر ریز که معذور نماندست
حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده
ماتم زده را داعیه سور نماندست

تفسیر باهم از فالت:

وای وای، این دیگه غمِ عشقه فول‌اچ‌دی‌ه! 😅 تو یه جدایی/دوری سنگین موندی، ولی فال میگه این فازِ سیاه همیشگی نیست؛ فقط الان ته خط صبرت خوردی، یه کم مقاومت کن، ورق برمی‌گرده و دوباره می‌خندی 😌✨❤️