جز آستان توام در جهان پناهی نیست سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست
عدو چو تیغ کشد من سپر بیندازم که تیغ ما بجز از ناله ای و آهی نیست چرا ز کوی خرابات روی برتابم کز این به هم به جهان هیچ رسم و راهی نیست زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر بگو بسوز که بر من به برگ کاهی نیست غلام نرگس جماش آن سهی سروم که از شراب غرورش به کس نگاهی نیست مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست عنان کشیده رو ای پادشاه کشور حسن که نیست بر سر راهی که دادخواهی نیست چنین که از همه سو دام راه می بینم به از حمایت زلفش مرا پناهی نیست خزینه دل حافظ به زلف و خال مده که کارهای چنین حد هر سیاهی نیست
تفسیر باهم از فالت:
تو الان حسابی حس “بیپناهی” و بیپولیِ عشقی و روحی داری، ولی فالِت میگه: لازم نیست جلوی همه وایسی و بجنگی، کافیه آزار نرسونی و بذاری خودِ عشق و خدا برات سپر شن، تهش تو برندهای 😉
خلاصهاش: این روزای سخت میگذره، فقط خودتو ارزون پای زلف و حالِ الکی نریز، تو خیلی گرونتری از این داستانایی که گرفتارت کردهای 😌✨❤️